
درباره وبلاگ vishkaisanejad

آهای تو که این همه دوری از من
این روزا در حال عبوری از من
آهای تو که فکر می کنی سوزوندی
دار و ندارم و با دوری از من
طاقت نداری ببینی میدونم این همه طاقت و صبوری از من
ستاره هات میگن پشیمون شدی میخای بگی که غرق نوری ازمن
فکر نکنم بشه با صدتا دریا این همه نفرت و بشوری از من
نمیدونم میخای با قلب سنگی دل ببری بازم چه جوری از من
نقشه وبلاگ
صفحه نخستآرشــيو وبلاگ
صفحه خانگي
ذخیره صفحه
چاپ صفحه ₪-------------------₪
ارتباط با مدير از طريق ياهو مسنجر
پست الكترونيك مدیر
بايگاني
نویسنده اصلی وبلاگ :حمیده
₪-------------------₪
آرشيو ماهانه
دی 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آرشیو کامل مطالب
پيوندها
دوستان
₪-------------------₪
لينكدوني
دنیای من (دنیای خاکستری)
آرشیو لینکدونی
آمار و امكانات وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدهای کل:
embed src="http://atelobatel.persiangig.com/ghaleb/logo.saeed.swf" quality="high" width="120" height="60">
BLOGFA
طراح قالب
Powered ByBLOGFA
نه؟
آره
حمیدم رفت
کجا ؟
کجاشو نمیدونم
کی ؟
آخرین باری که دیدمش قبل سال تحویل بود
خوب ؟
حالش خیلی بد بود ، انگار درد زیادی میکشید
این آخری ها خیلی کم میدیدمش .چشم هاش همیشه قرمز بود
حالا میگی چی؟
دلم واسش تنگ شده ، خواستم بگم نرو ولی گفت همیشه آخر قصه اون که یاید بره میره
حتی نموند که آخرین مطلب رو خودش بنویسه
چیزی مونده نگفته باشی؟
واسش دعا کن.
آره
حمیدم رفت
کجا ؟
کجاشو نمیدونم
کی ؟
آخرین باری که دیدمش قبل سال تحویل بود
خوب ؟
حالش خیلی بد بود ، انگار درد زیادی میکشید
این آخری ها خیلی کم میدیدمش .چشم هاش همیشه قرمز بود
حالا میگی چی؟
دلم واسش تنگ شده ، خواستم بگم نرو ولی گفت همیشه آخر قصه اون که یاید بره میره
حتی نموند که آخرین مطلب رو خودش بنویسه
چیزی مونده نگفته باشی؟
واسش دعا کن.

قصه گوی خاطـــره قصه هاتو کی شــنید
بگو از پرنـــده ای که یه شب فردارودید
بگو از زمستونـــــی که می شـد غرق بهار
از طلوع عطر یاس توی دشـــت لاله زار
بگو از آییـنه هــــــا بگـو از اون همه یــاد
بگو از خنــده گل که دیگه رفته به بــــاد
از شب ستاره هـــــا از روزای انتظـــــــار
از لباس سـبز عشق از یه قلب بی قــــــرار
اون روزاکه کوچه ها پر بود از بـوی بهشت
تو بگو چراکســی قصــــه هاتو ننوشـــت
اون روزا دلهای مــا واسه کینه جا نداشت
دستای مهربونـــی گلهای خنده میـکاشت
اون روزا که عاطفـه زیر گنبـــــد کبـــود
مثل دست عاشقان این همه تنهــا نبـــــود
قصه گوی خـــاطره حرف بیــداری بگــو
قصه های گمشـده حتی تکـــراری بگــو
از شب شرجی و مـه قصه ســــاحل و موج
بگو از پرنـــده ای که یه شب فردارودید
بگو از زمستونـــــی که می شـد غرق بهار
از طلوع عطر یاس توی دشـــت لاله زار
بگو از آییـنه هــــــا بگـو از اون همه یــاد
بگو از خنــده گل که دیگه رفته به بــــاد
از شب ستاره هـــــا از روزای انتظـــــــار
از لباس سـبز عشق از یه قلب بی قــــــرار
اون روزاکه کوچه ها پر بود از بـوی بهشت
تو بگو چراکســی قصــــه هاتو ننوشـــت
اون روزا دلهای مــا واسه کینه جا نداشت
دستای مهربونـــی گلهای خنده میـکاشت
اون روزا که عاطفـه زیر گنبـــــد کبـــود
مثل دست عاشقان این همه تنهــا نبـــــود
قصه گوی خـــاطره حرف بیــداری بگــو
قصه های گمشـده حتی تکـــراری بگــو
از شب شرجی و مـه قصه ســــاحل و موج
ارسال شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 1:28 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
