

آهای تو که این همه دوری از من
این روزا در حال عبوری از من
آهای تو که فکر می کنی سوزوندی
دار و ندارم و با دوری از من
طاقت نداری ببینی میدونم این همه طاقت و صبوری از من
ستاره هات میگن پشیمون شدی میخای بگی که غرق نوری ازمن
فکر نکنم بشه با صدتا دریا این همه نفرت و بشوری از من
نمیدونم میخای با قلب سنگی دل ببری بازم چه جوری از من
آرشــيو وبلاگ
صفحه خانگي
ذخیره صفحه
چاپ صفحه ₪-------------------₪
ارتباط با مدير از طريق ياهو مسنجر
پست الكترونيك مدیر
حمیده
₪-------------------₪
آرشيو ماهانه
دی 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آرشیو کامل مطالب
دوستان
₪-------------------₪
لينكدوني
دنیای من (دنیای خاکستری)
آرشیو لینکدونی
افراد آنلاين:
تعداد بازديدهای کل:
BLOGFA
دوستت دارم شرم از گفتن حسرت از نگفتن خاطره هاي سنگين در عبور از لحظه هاي تلخ غم آغوش آسمانم بدون ماه در حسرت يك نگاه دوستت دارم عشق من حمید ولنتاینت مبارک

ارسال شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 و ساعت 15:8 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 20:1 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 19:54 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 19:53 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
سلام
بعد از چند وقت نبودن دوباره اومدم
نبودنم هم دلیل داشت
دلیلی که خوب نبود
نمیخواستم دیگه روی زندگی رو ببینم
واسه همین به خیال خودم تمومش کردم
یک تیغ بهم کمک کرد تا بتونم سعی کنم تا دنیا رو از وجود خودم پاک کنم
ولی برای سومین بار سعی کردم و بی نتیجه موند
نمیدونم حالا باید چکار کنم
فکر کنم دیگه نمیتونم حمیدم و ببینم
دیگه نمیتونم باهاش حرف بزنم
دیگه حق ندارم بهش فکر کنم
تصمیم گرفتم که بسوزم و بسازم
دیگه به هیچ مردی نمیگم دوست دارم
چون کسی که دوستش داشتم و هنوزم دارم منو نمیخواد
به نظرش من یک دروغ گو هستم
امیدوارم که زمان همه چیز و به همه ثابت کنه
اگه زنده موندم و بهش رسیدم که چه بهتر
و اگه نرسیدم که فدای خودش شدم
دیگه نمیتونم بنویسم
سرم داره گیج میره
میرم یک کم استراحت کنم
احتمالاْ حمید هم خبردار نمیشه که حمیده زندس
خبردار نشه بهتره
البته من که زنده و مردم فرقی نداره
پس ............
فعلاْ خدا نگهدار
ارسال شده در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 2:32 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
آره
حمیدم رفت
کجا ؟
کجاشو نمیدونم
کی ؟
آخرین باری که دیدمش قبل سال تحویل بود
خوب ؟
حالش خیلی بد بود ، انگار درد زیادی میکشید
این آخری ها خیلی کم میدیدمش .چشم هاش همیشه قرمز بود
حالا میگی چی؟
دلم واسش تنگ شده ، خواستم بگم نرو ولی گفت همیشه آخر قصه اون که یاید بره میره
حتی نموند که آخرین مطلب رو خودش بنویسه
چیزی مونده نگفته باشی؟
واسش دعا کن.

بگو از پرنـــده ای که یه شب فردارودید
بگو از زمستونـــــی که می شـد غرق بهار
از طلوع عطر یاس توی دشـــت لاله زار
بگو از آییـنه هــــــا بگـو از اون همه یــاد
بگو از خنــده گل که دیگه رفته به بــــاد
از شب ستاره هـــــا از روزای انتظـــــــار
از لباس سـبز عشق از یه قلب بی قــــــرار
اون روزاکه کوچه ها پر بود از بـوی بهشت
تو بگو چراکســی قصــــه هاتو ننوشـــت
اون روزا دلهای مــا واسه کینه جا نداشت
دستای مهربونـــی گلهای خنده میـکاشت
اون روزا که عاطفـه زیر گنبـــــد کبـــود
مثل دست عاشقان این همه تنهــا نبـــــود
قصه گوی خـــاطره حرف بیــداری بگــو
قصه های گمشـده حتی تکـــراری بگــو
از شب شرجی و مـه قصه ســــاحل و موج
ارسال شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 1:28 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
ارسال شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 1:14 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
امروز تموم گذشته ام رو ورق زدم
پر از لحظه های پرالتهاب
بی قراری ، دلتنگی ، افسردگی ، خاموشی ،
سکوت ، اشک ، سوختن ، گذشتن ، رفتن ....
هیچی پیدا نکردم، هیچی...!
دلم به درد می یاد وقتی سرنوشتمو نظاره می کنم
کاش می شد سرنوشت رو با اون روزهای شیرین عجین کرد.
نفرین به این سرنوشت وقتی با درد و تنهایی همراه .
من از قصه زندگی ام نمی ترسم،
ارسال شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:51 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
ارسال شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:8 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
دل تنها چیه چشم انتظاری
باز یه لحظه .یدم آروم نداری
مثل زمستون تو حسرت بهاری
باز عشقت خیمه زد رو خونم
باز یادت آتیش زد به آشیونم
باز بی تو باید تنها بمونم
بیا سکوت لبهام
هنوز هرمت خونس
پرنده دل من
هنوز بی آشیونس
بیا پر از امید
هنوز این دل خسته
هنوز به پای چشمات
پای عشقت نشسته
توی آسمون دنیا هرکسی ستار داره چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره واسه من . واسه من تنهایی درده درد هیچ کس و نداشتند هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کشتن . دیگه باور کردم این رو که باید تنها بمونم . تا دم لحظه ی مردن شعر تنهایی بخونم
ارسال شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:1 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
نمی دانم جنون من برایت مفهوم دارد یا نه هر چند بعید می دانم مفاهیم من با تو یکی باشد من من با تو توفیق دارد
جنون من با سوزاندن شروع شد و با خاکستر به پایان رسید نمی دانم تا به حا ل توهم را تجربه کرده ای یا نه ولی در توهم من فقط اتش بود
من خاطراتم را هم سوزاندم با تمام خاطره افرین ها ولی نمی خواستم اینجا را هم ... دست خودم نبود
خاطرات اینجا را دوست داشتم اگر نشانی ازشان داری خبرم کن!
همیشه فکر می کردم خودم می توانم ولی اوضا ع بدتر از ان بود که ... از قرص های اعصاب متنفرم ولی گاهی چاره ای جز پناه به دیوانه ای چون روان پزشک نمی ماند چه فقط اوست که تو را می فهمد چون خودمانیم ولی دیوانه شدی
از سال نو برایت بگویم نمی دانم اخرین پستم را خواندی یا نه خیلی جالب بود حیف که ندارمش در ان هم از نو برایت گفتم حیف که ندارم
می خواستم از نو بگویم از سال نو!!
ولی من که حرفی ندارم. دوست دارم چرت حرف زدن را، بیشتر به دل می نشیند اصلا چرا باید به دل بنشیند شاید چون فقط دل مهم است، یاد معلم راهنماییمان افتادم که می گفت منشا همه گناهان دل و ما تحت ان است اگر بتوانید چهل روز گناه نکنید( از هیچ نوعی) جزء بندگان خاص می شوید و چه اسان بود برایمان تصمیم برای گناه نکردن و .این چرندیات را که می گویم نه اینکه فکر کنی به یاد اخرتم افتادم! خیر عزیز دل برادر ! به یاد خودم افتادم.
ارسال شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:50 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
به خودم تلقین می کنم که خوابم می اید اما نه واقعا حس خواب نیست ، حس هیچ چیز نیست به هر چیز و هر کس فکر می کنم اغوش بازی برای غصه دارد باز هم بی اختیار سراغ مو هایم می روم، تنها کار لذت بخش در مواقع بی حوصلگی ،چند شاخه ای از انها جدا می کنم و و به نوکشان نگاه می کنم همه شان دو شاخه شده اند یکی یکی دوشا خه ها را می گیرم و تا ته یک طرف را می کشم تا بالاخره کوتاه بیاید و پاره شود، اما دیگر حتی این کار هم برایم مفرح نیست چون صدایی را می شنوم که دیگر نیست و خاطره شده همان که می گفت :"دختر نکن کچل می شی اخر"،اما انگار این صدا لای موهایم مانده روی مغزم وول می خورد زجرم می دهد، از خاطره ها متنفرم از دست رفته اند اما باز هم بی اختیار سراغشان می رم و به ربط دادن اتفاقات به هم ، و اینکه بفهمم فن بعدی زندگی چیست و باز چه بلایی سرم می اورد، گهگاه هوس می کنم بی خیال همه چیز شوم و تک و تنها بروم خانه قدیمی مادر بزرگم زندگی کنم کسی را نبینم چیزی را نشنوم کسی مرا نبیند گاهی دوست دارم نباشم، یا باشم با کسی نباشم ،حتی با خودم .خیلی به این کار فکر کرده ام اما می ترسم به محض ورود حس کنم بار دیگر وارد شده ام حس کنم باز هم زندگی مرا شکست داده ان هم نه در کارهای معمولی و روز مره، در این حرکت غیر عادی ان وقت است که دیگر باورم می شود من هیچ کاره ام ان وقت است که دیگر دست و پا نمی زنم در سر دو راهی ها فکر نمی کنم چون می دانم هیچ چیز دست من نیست مگر همان دو راهی موهایم... .
ارسال شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:47 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
وقتی تو او می شوی من هم تنها می شوم گوشه اتاق می نشینم و زانوهایم را بغل می کنم، باز هم سراغ من می ایند ، همه شان منتظرند تو بروی و مرا تنها گیر بیاورند ان وقت دورم جمع می شوند ومنتظرند تا من با یکیشان بروم، نمی خواهم اما می روم هیچ وقت نتوانستم نروم دستم را می گیرد و می رویم اما نه! اینجا تکراری است چند وقتی است که مدام مرا اینجا می اورد می خواهم دستم را از دستش جدا کنم اما نمی توانم کمی تلاش می کنم اما او خیلی قوی تر است باز هم تسلیم می شود و به خودم لعنت می فرستم و می گویم دیگر تو را انتخاب نمی کنم، اما نمی دانم که انتخاب نیست و اجبار است! کمی که می رویم تو را می بینم ، با خوشحالی صدایت می زنم، اما نمی شنوی دست اورا می کشم و سمت تو می ایم اصلا مرا نمی بینی جلو تر می ایم کنارت می نشینم می خواهم دستت را بگیرم اما همان موقع از روی صندلی بلند می شوی سیگارت را خاموش می کنی و می روی، به او نگاهی می کنم با تمسخر نگاهم می کند ، دنبالت می کنم صدایت می زنم چند بار اما توجهی نمی کنی ، سوار ماشین می شوی و می روی من هم دنبال تو ، کمی جلوتر ناگهان خودم را می بینم کنار جاده، اما پشت به جاده، دیگر دنبال تو نمی روم سمت خودم می روم می خواهم حرف بزنم بگویم که تو رفتی اما خوب که نگاه می کنم می بینم دارم گریه می کنم دیگر چیزی نمی گویم، چند لحظه بعد دستی را دور کمرم حس می کنم دست خودم بود، من ماندم و خودم!
ارسال شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:46 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
خسته از نبودن تو پرم از خاطره هامون
بگو یادته هنوزم قصه هامون زیر بارون
باتو پر بودم از آواز بی تو خالی از ترانه
بیا تا آروم بگیرن گریه های بی بهانه
آخرین عشق همیشه بهترین هم پرسه ی من
کم کن این فاصله هارو بغض دیوارارو بشکن
منو جانزار تو گریه سایه بنداز رو وجودم
من که توی هر دقیقه هرجا بودم با تو بودم
رفتی اما تا همیشه عطر دستای تو اینجاست
اگر بر نگردی بازم عاشقت همیشه تنهاست
ارسال شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 13:53 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

دوست ندارم که فکر کنی دوستت دارم ...دوست دارم که باور کنی دوستت دارم...
نمی خوام بگم که قد یه دنیا دوست دارم...چون دنیا خیلی کوچیکه...میدونم که...دنیا یه روز تموم میشه...
نمی خوام بگم که مثل گلی...چون گل هم یه روز پژمرده میشه...
نمی خوام بگم که سیاهی چشمات مثل شبای پر ستاره اس...چون روز میاد و شب هم بالاخره یه روز تموم میشه...
نمی خوام بگم که مثل آب پاک و زلالی...چون آب که همیشه پاک نمیمونه...
نمی خوام بگم که دوستت دارم...چون من که اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقم...
عاشق تو بودن برام خیلی کمه ...
من دیوونتم ... خیلی...
ارسال شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 18:37 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
برگرد... نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا، تاکی، برای چه، ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام
ارسال شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 17:46 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

دوري را دوست دارم هر چند که دلتنگ و غريب ميشوم اما وقتي دوباره با يک بغل مهرباني در ميگشايي و صدايم ميکني، دلم مثل يک کهکشان وسيع ميشود.
شب را بخاطر تو دوست دارم که تا تولد سپيده صبح، دلواپس نيامدنت باشم. کسي که عاشق باشد ميداند که تمام طعم عشق به دلشورههاي شبانه است. دوست دارم هميشه شبها تو را کم داشته باشم، تا وقتي چشم بر روي هم ميگذارم خوابت را ببينم و چشم که باز ميکنم در صبحي دوباره تو را به نظاره بنشينم.
سفر را بخاطر حس قشنگ خاطره دوست دارم. وقتي نيستي و لحظههايم از وجود مهربان تو خاليست کنار قاب عکست، با خاطراتت زندگي ميکنم. اين انتظار بازگشت، تمام لذت زندگي من است.
سفر را بخاطر بازگشت دوباره تو دوست دارم. شب را بخاطر صبح با تو بودن و دوري را بخاطر آغاز دوباره مهرباني.
اينطور است که همه چيز - حتي تلخيها- هم بخاطر تو قشنگ و دوست داشتني است.
ارسال شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 17:40 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
آتيش زدي به جونم, دلم رو بد سوزندي, اما تو از اينجا رفتي, چرا پيشم نموندي? چرا نموندي?
منو تنها نذار, تنها نذار, دل خيلي خستست, با من بازي نكن بازي نكن, من کلي خستم
يه روز ميگي بيرون, از در درونم, يه روز ميگي بمون با تو مي مونم, ديگه خسته شدم, دل دل نميخوام تو رو تا آخر اين قصه ميخوام
دلم مي خواد که دستاتو بگيرم, هرچي مي خواي بگو... برات ميميرم
منو تنها نذار, تنها نذار, دل خيلي خستست, با من بازي نكن بازي نكن, من کلي خستم
دارم آتيش ميگيرم, ديگه قصه تمومه, نخواستن اما رفتن تو اين بازي کدومه?
آتيش زدي به جونم, دلم رو بد سوزندي, اما تو از اينجا رفتي, چرا پيشم نموندي? چرا نموندي?
منو تنها نذار, تنها نذار, دل خيلي خستست, با من بازي نكن بازي نكن, من کلي خستم
ارسال شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 17:8 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
ساعت بازم بهم میگه
۳ ثانیه رفته دیگه... خبر داری چه زود گذشت؟ مونده فقط ۷ تای دیگه.... هی با خودم گفتم میاد.... امیدتو ندی به باد داد میزدم... پس کی میاد؟؟؟ کسی جوابمو نداد....... آی ای خدا تا به سحر واسش ببر تو این خبر بگو که من تا اخرین... خیره بودن چشام به در .... سرت سلامت نازنین... از من یه لحظه باقیه...... قسمت نشد ببینمت شاید که..... لایق نبودم..... خداحافظ........
ارسال شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 16:56 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
بارها وبارها نوشتم
اما اینبار مینویسم برای تو برای لبخند تو
برایت مینویسم ، که بخوانی تابدانی :در زندگیم فقط تورا دارم
که بخوانی تا بدانی
تنها چیزی که سرکشی ام را آرامش می بخشد
فقط تویی
که بخوانی تا بدانی
برایم همچون آب برای گل
برایت مینویسم ، که بخوانی تابدانی
من هرگز کسی را که با سختی دیگران در کنارش به آرامش رسیده ام آسان ازدست نخواهم داد
تورا به دل بهاریت قسم
بمان و فصل ها را به هم نریز
ارسال شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 16:46 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
ارسال شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 2:57 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 2:6 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
سلام
بعد از چند وقت نبودن دوباره اومدم
نبودنم هم دلیل داشت
دلیلی که خوب نبود
نمیخواستم دیگه روی زندگی رو ببینم
واسه همین به خیال خودم تمومش کردم
یک تیغ بهم کمک کرد تا بتونم سعی کنم تا دنیا رو از وجود خودم پاک کنم
ولی برای سومین بار سعی کردم و بی نتیجه موند
نمیدونم حالا باید چکار کنم
فکر کنم دیگه نمیتونم حمیدم و ببینم
دیگه نمیتونم باهاش حرف بزنم
دیگه حق ندارم بهش فکر کنم
تصمیم گرفتم که بسوزم و بسازم
دیگه به هیچ مردی نمیگم دوست دارم
چون کسی که دوستش داشتم و هنوزم دارم منو نمیخواد
به نظرش من یک دروغ گو هستم
امیدوارم که زمان همه چیز و به همه ثابت کنه
اگه زنده موندم و بهش رسیدم که چه بهتر
و اگه نرسیدم که فدای خودش شدم
دیگه نمیتونم بنویسم
سرم داره گیج میره
میرم یک کم استراحت کنم
احتمالاْ حمید هم خبردار نمیشه که حمیده زندس
خبردار نشه بهتره
البته من که زنده و مردم فرقی نداره
پس ............
فعلاْ خدا نگهدار
ارسال شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 17:24 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

چون می دانم نوشته هایم را هیچ گاه نمی خوانی
حرف نمی زنم
چون می دانم حرفهایم را نمی شنوی
گریه نمی کنم
چون اشکهای من برای تو بی فایده است
فقط میخندم
چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام

حميد

ارسال شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 20:47 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 20:44 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
>> من میگم : "سلام". چه کلمه ی آشنایی ! خیلی ساده اما پیچیده !
>> تو میگی : چرا ؟
>> من میگم : سادست چون فقط 4 تا حرف داره. اما پیچیدست چون همه چیز با این کلمه ساده شروع میشه. که خیلی وقت ها بیشتر از 4 تا حرف داره. چند روز چند هفته بعضی وقت ها هم چند سال. کی میدونه شایدم یه عمر!
شانس با کساییه که سلام براشون فقط 4 حرف یا یه عمر حرف داره. بقیه جز تباهی چیزی ندارن.
>> تو میگی : این حرفا یعنی چی؟ اصلا تو کی هستی؟ چرا این حرفا رو به من میگی؟
>> من میگم : اینکه این حرفا رو چرا به تو میگم بمونه واسه بعد. اما من کی هستم:
منم مثل خیلی ها یه آدم زنده ام.
منم مثل خیلی ها نفس میکشم.
منم مثل خیلی ها کارای خوب و بد انجام میدم.
منم مثل خیلی ها میخندم و گریه میکنم.
مثل خیلی ها از چیزایی بدم میاد .
مثل خیلی ها عاشق چیزایی میشم.
قصه من درست از همین جا شروع میشه.
آره!
از اینجا که خیلی چیزا و خیلی آدما رو دوست دارم. مثل خیلی ها !
مثل خیلی ها بهم گفتن عشق بازی نکن به نفعت نیست.
منم مثل خیلی ها میگفتم : اینا همش حرفه
میگفتم : آدم مگه چند بار جوونه؟!
میگفتم : یه بار جایی نمیره
منم مثل خیلی ها میگفتم : یکی تا آخرش !
میگفتم : این یکی با بقیه فرق داره آخه ! بابا تو که ندیدیش ! مثل خودمه !
اگه با من باشه دیگه هیچ چیز نمیخوام.
مثل خیلی ها رفتم جلو گفتم : "سلام".
اولش 4 تا حرف بیشتر نداشت. ولی بعدش شد یه دنیا.
درست فکر میکردم همونی بود که میخواستم. درست مثل خودم. وقتی میخندید انگار همه دنیا مال من می شد. خیلی ها بهم حسودیشون می شد. به من. به عشقم !
مدتی که گذشت یه ذره سردش شد. هر دفعه بیشتر از قبل.
زمستونش تموم نمی شد.
خیلی سعی کردم گرمش کنم اما بازم می لرزید.
یه بار دستامو گرفت! داشت سردم می شد. نتونستم ! منم باهاش لرزیدم.
دیگه نمی خواست! نمی خواست مال من باشه.
نمی خواست جواب سوال هام باشه!
خیلی ساده
خیلی ساده تموم شد.
آخر قصه منم مثل خیلی ها فهمیدم که مثل خیلی های دیگه چقدر تنهام.
تنها
>> من میگم : لعنت به عشق دروغی!
ارسال شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 20:43 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
غرورم محکوم شد به خونسرد بودن
احساسم محکوم شد به کم حرف بودن
چشمانم محکوم شد به مهربان بودن
دستهایم محکوم شد به سرد بودن
پاهایم محکوم شد به تنها رفتن
آرزوهایم محکوم شد به محال بودن
وجودم محکوم شد به تنها بودن
عشقم محکوم شد به محبوس بودن
و اما امروز تو عشق من محکوم میشوی به خاطر اسیر بودن
و من باز هم مثل همیشه خودم رو محکوم میکنم به عاشق بودن
ارسال شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 20:37 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 20:30 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 20:23 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
به احترام اونی که رفت... اونی که به خاطر تو ، رفت... اونی
که رفت تا رفتنش ، ترجمه ديگه ای از بودنش باشه ... اونی که رفت تا يادت باشه اين دفعه هم اين تويی که بايد بمونی... اونی که گفت "فقط منو ببخش" و رفت و تو بهتر از هر کسی می دونستی که اين تويی که اون بايد تو رو ببخشه... واسه نبودنهات، واسه اينکه تمومش نکردی ، واسه اينکه موبايلت ، هر وقت تو رو می خواست ، شارژ نداشت، واسه اينکه هر وقت می خواستت ، نبودی ، واسه اينکه دلشوره رو به همه دوست داشتن هاش ، تزريق کردی، واسه اينکه اشکش رو ديدی ، واسه اينکه می فهميدت، واسه اينکه "عرضه" نداشتی ، واسه اينکه لجبازی کردی ، واسه اينکه واست نوشت که نمی تونه فراموشت کنه،واسه اين که هر روز با يکی ميديدت، واسه اينکه وقتی داد زدی و عينکش رو پرت کردی رو داشبورد ماشينت ، فقط نگاهت کرد ، واسه اينکه با نبودن های تو موند، واسه اينکه بود...
حالا هم يادت نره ، اون رفت که تو زندگی کنی. ادای زنده ها رو در بياری. پس بلند شو و به نمايش مضحک زندگيت ادامه بده...
يادت نره که بعضی وقتا ، رفتن ، ناب ترين شکل دوست داشتنه... بعضی وقتا رفتن ، خود موندنه... بايد خرد نشی از رفتنی که اين شکليه... بايد له نشی... بايد خيسی چشمهات رو پنهون کنی به حرمت چشمهای خيسی که ديدی...بايد نذاری فکرايی که روزی هزار بار تو رو می کشه و زنده می کنه ، کار رو تموم کنن...
ارسال شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 20:15 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
خیلی سخته که همه چیزت روبه خاطر یه نفرازدست بدی اما
اون بگه : دیگه فراموش کن...
خیلی سخته که دوسش داشته باشی اما نتونی باهاش بمونی...
خیلی سخته که یه عمر با خیال یه نفرزندگی کنی
اما وقتی فهمیدعاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه...
چند روز پیش داشتم فکر میکردم عجب دنیای شیر تو شیریه...یه روز دلت واسه یکی پرپر میزنه از فکرش شب و روزتو نمی فهمی...از حس عشقی که بهش پیدا کردی خفه میشی به خاطرش به هزار بدبختی تن میدی...زندگیتو فقط در اون خلاصه می کنی
یه روز که از دستش میدی اول بهت زده میشی...بعد زار میزنی..گریه می کنی
عین خلها به در و دیوار میزنی..بعد عصبانی میشی..واسش خط و نشون میکشی
هر کاری می کنی که این رابطه خراب نشه...اما نمیشه
و تو می مونی و خودت و تنهاییت
و یه دل زخم خورده و یه روح آسیب دیده...با کلی خاطره و درد.
اما وقتی یاد گذشته ها می افتی فقط یه آه میکشی و ممکنه چند تا قطره اشکم بریزی
اما به مرور زمان دیگه دفتر قدیمیه رو میبندی...و میذاریش تو صندوقچه خاطراتت
حتی اگه بر حسب تصادفم ببینیش یا باهاش برخورد کنی...دیگه هیچی آزارت نمیده دیگه ضربان قلبت تند نمیشه...دیگه دستات نمیلزره
الان فقط یه حس داری...به خودت می خندی که عجب احمقی بودم که وقتی رفت اونطوری دیوونه شدم
امامیدونی رفیق؟؟...این رسم زندگیه....یه رسم زشت و سنگدل...

ارسال شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 20:12 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
ارسال شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 20:11 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
دعا کنم؟؟ مستجاب نمیشه
التماس کنم؟؟ اثر نداره
گریه کنم؟؟ میگن دیوونس
بخندم؟؟ میگن بیخیاله
التماس میکنم که دعام مستجاب بشه تو التماس هام گریه میکنم ولی یواش
تو دلم
مگیرش از من خدایا
حمیدم رو مگیر از من
ارسال شده در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 17:48 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

اگر تو نبودي
كدام واژه مرا تا عروج ما مي برد
اگر تو نبودي سلام را كه به لبخند, پاسخش مي داد؟
اگر تو نبودي
كدام واژه به لبهاي من گره مي خورد؟
سراي خاطرم راز دار كه مي بود؟
اگر تو نبودي
دلم هواي كه مي كرد؟
تو را به جان شقايق, تو را به لاله تبدار
تو را به گرمي آتش, تو را به لحظه ديدار
تو را به هق هق آرام و بي صدا سوگند
بمان
بمان كه گر تو بماني بهار خواهد ماند
بمان كه گر تو بماني هزار خواهد خواند
بمان بهانه بودن ,بمان دليل سرودن
بمان اميد شكفتن
كه گر تو بماني دوباره خواهم ماند
دوباره خواهم خواند,
براي باور فردا
بمان كه من به شوق بودن با تو به آفتاب روشن فردا
سلام خواهم داد
بمان
كه گر تو بماني
اميد خواهد ماند
حميد
عزيزم
بمان
ارسال شده در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 17:45 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 17:23 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 22:3 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
شب... یه دل تنگ... یه یاد كهنه... یه یار قدیمی...
دیشب وقتی كه صداتُ پس از ماهها از پشت سیمهای تلفن شنیدم به سختی تونستم تشخیص بدم كه خودتی...
داره باورم میشه كه از یادم میری بیرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدی... و چه قدر غریبه... همون غریبه آشنای من كه یه روزی از 100 فرسخی می شناختمت... اما حالا صداتم با من بیگانه است...
دیشب وقتی چشمهام رو روی هم گذاشتم تصویر تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست نمیدیدم...
دیشب دلم برات تنگ شده بود... دلم همیشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتی وقتی كه كنارم بودی و دستات تو دستم بود....
همیشه ازم دور بودی.... همیشه....
دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد....
دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت...
دیشب دلم هوات كرده بود....
دیشب...
اما تو نبودی.... تو كنارم نبودی... حتی توی خیالم هم درست نمی دیدمت..
دیشب شب بدی بود...
واسه بار آخر همه خاطراتتُِِ مرور كردم... مثل یه فیلم... خیلی سریع... بعضی جاهاش هم stop می كردم و به چشمات خیره می شدم...( آخ كه چه قدر دلم هوای چشمات كرده )
اما بالاخره تموم شد...وقتی خوب به همشون فكر كردم.... یه تصمیم جدید گرفتم...
یه قلم... یه كاغذ... یه جفت چشم بارونی... و یه پنجرة بارون خورده...
نوشتم... نوشتم... از تو ... از یادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگی هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اینكه.....
هنوزم دوست دارم ای عشق دیرینة من
یه پاكت نامه... یه عكس یادگاری... یه دل شكسته... یه دست لباس...
راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسیدم... یه گوشه خالی... كنار یه قبرستون ... یه قبر خالی... بی نام و نشون...نامه ات بوسیدم و گذاشتم تو قبر خالی... بعد هم عكست رو گذاشتم روش... بعد هم خاك ریختم... خاك ... خاك... خاك
یه قبر... یه شمع... یه شاخه گل... یه دل تنگ...
حالا دیگه جات مشخصِ ... حالا دیگه لازم نیست دنبالت بگردم... از این به بعد میام این جا... هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتُ كرد... هر وقت خواستم بیام پیشت میام اینجا... دیگه لازم نیست تو خیابونا دنبالت بگردم... تو كوچه ها... تو خاطرات... دیگه منتظر برگشتنت نمی مونم... دیگه منتظر تلفنت نیستم... آخه دیگه مطمئنم كه تو مردی و جات هم گوشه یه قبرستون بی نام و نشونه...
ارسال شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 21:59 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
مث تو طاقت نداره واسه تو هردو می باره
دیگه اشكای من طاقت مونـدن نـدارن
نباشی بی توبازمیمیرن میریزن بی توهردم می بارن
تو تموم دنیامی تو تموم حرفامی تو همه لحظه گرم عاشق بودنی
یه ستاره داره چشمك میزنه از آسمون
داره دلمو می بره بـه یـه جای بی نام و نشون
اون ستاره همون چشمای تویه تو آسمون
داره پــرپــر میــزنـــه دلـــم واســه دیــــدن اون
تو تموم دنیامی تو تموم حرفامی تو همه لحظه گرم عاشق بودنی
ارسال شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 22:35 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
گل گلدون من شكسته در باد
تو بيا تا دلم نكرده فرياد
گل شب بو ديگه شب بو نمي ده
كي گل شب را از شاخه چيده
گوشه آسمون پر رنگين كمون
من مثل تاريكي، تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من مي رم گم مي شم تو جنگل خواب
گل گلدون من ماه ايوون
از تو تنها شدن چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب
آسمون آبي مي شه
امّا گل خورشيد
رو شاخه هاي بيد
دلش مي گيره
درّه مهتابي مي شه
امّا گل مهتاب
از بركه هاي آب
بالا نميره
تو كه دست تكون مي دي
به ستاره جون مي دي
مي شكفه گل از گل باغ
وقتي چشمات هم مياد
دو ستاره كم مياد
مي سوزه شقايق از داغ
گل گلدون من ماه ايوون
از تو تنها شدن چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب
ارسال شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 21:31 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]





می دونم چرا یهو به سرم زد که تو این وبلاگ از تو بنویسم .
شاید بعد این همه مدت که از تنهایی و بی کسی نوشتم ، الان موقشه که از دلیل
تنهایی هام بنویسم .
واقعا" خسته شدم ، از تنهایی از بی کسی ...
راستشو بخوای این روزا مثل قبل نیستم . چراشو نمی دونم !! ولی چیزایی که داره اتفاق
می افته داره عذابم می ده . داره از همه حسای قشنگم دورم می کنه .
زندگیم اونقدر بهم ریخته که خسته شدم. دیگه مثل قبل حوصله ندارم .
دلم برای راحت نشستن و فکر کردن تنگ شده .
تا کی باید اینجوری ادامه بدم اگه خودت جای من بودی ...
نتونستم
نسبت به این رفتارات بی تفاوت باشم .
آره راست می گی دیشب خیلی خسته بودم .
خسته از این همه بی انصافی تو ، خسته از این همه دوری، خسته از این همه تنهایی.
خسته ام چون نمی تونم چیزی رو عوض کنم
یه حسی بهم می گفت تغییر کردی . نمی دونم شاید خودم تغییر کردم و خبر ندارم .
ولی من الان ...
من فقط یک چیز می خوام اونم چیزی که فعلا با نبودنش داره من رو آزار میده .
من می خوام همیشه عاشقت بمونم.
من خوب می دونم و باور دارم که همین خدایی که تو رو توی زندگیم قرار داد حالا رهام
نمی کنه !
من باور دارم که خدا وقتی صدای گریه هام رو می شنوه چشاشو روی این همه التماس
نمی بنده . این روزا فقط دارم تمنا می کنم تا چیزی رو بدست بیارم که
بیشتر از زندگی خودم برام ارزش داره .
من از این روزا خسته ام ولی دلم می خواد تو اینو بفهمی که منم فقط بخاطر تو که دارم تحمل
می کنم . فقط بخاطر دلی که دوست ندارم هیچ وقت بهم پسش بدی .
فقط بخاطر کسی که بیشتر از خودم و زندگیم دوستش دارم .
مطمئنم تو هم طاقتت تموم می شد.
دلم خیلی گرفته ، دلم خیلی پُره از دست خودم ، از دست تو که...........
حس می کنم چقدر من تنهام و چقدر تو بی انصافی که حتی نمی تونی وقت
تنهایی هام کنارم باشی .
اون روز که بعد این همه مدت دوری دیدمت حس کردم مثل قبل نبودی ،
اون روز از دیدنت خوشحال نشدم نمی دونم چی شده بود ولی اون روز
از اون همه خوشحالی که همیشه وقت دیدنت داشتم اثری نبود .
دیگه قلبم مثل قدیم با دیدنت به تپش نیفتاد . دیگه اون حس قشنگ همیشه رو نداشتم .
با اینکه خیلی دلم برات تنگ شده بود ، با اینکه مثل همیشه برای دیدنت
لحظه شماری کرده بودم ولی نتونستم مثل همیشه باشم .
ارسال شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 21:20 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت 22:35 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 21:52 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم !
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر كن !
لحظه ای چند بر این آب نظر كن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كنی ، چندی ازین شهر سفر كن !
ارسال شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 11:32 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]



ارسال شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت 13:49 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
از این سفره ی سرد و خالی
از این سر پناه خیالی
نجاتم بده ، نجاتم بده
از این خواب عاشق کش بد
از این فکر باید نباید
نجاتم بده ، نجاتم بده
از این صحنه ی پر هیاهو
تو از ترس چاقو در آهو
نجاتم بده ، نجاتم بده
از این لحظه های کشنده
از این ضجه های زننده
نجاتم بده نجاتم بده
نجاتم بده نجاتم بده
نباید بذاری ستاره بمیره
نباید دل شادی ما بگیره
نباید که این ترس دوری بریزه
همین وحشت از تو مردن عزیزه
همین نم نم غم ، کنار تو خوبه
چه خالی ، چه پر ، مثل شعر نو خوبه
جهان با تو سرریز و لبریز رنگه
کنار تو آوارگی هم قشنگه
فرستنده متن : غریب آشنا

ارسال شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت 13:43 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...
گفتم اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره ...
گفتم : يه خواهش دارم. وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار.
حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي ...
ارسال شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 0:43 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]



فـرصتي مي خواهم از تو ، فرصتي براي بودن ؛
كوتـــــاه ... !
به اندازه ديــدن يك ستــاره
تا فقـــط بگـــويم :
آمــده ام بــراي مانــدن در شب هــاي پاييــــزي تــو .
ارسال شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 0:39 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]




ارسال شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 0:36 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

وقتی دلم برای خودم تنگ می شود
پای عبور ثانیه ها لنگ می شود !
باور کن ای عزیز...
که بی عشق ،
زندگی
چیزی شبیه حرکت آونگ می شود
وقتی که من ، توام
تو هم رفته ای سفر...
آنوقت دلم برای خودم تنگ می شود

ارسال شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 0:34 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
تولد يك ...
نوشته بود :عروسکم ! موج چین رویای من ! بیا کنار ِ من ! دلم تنگ صدای توست .
نوشتم : من هم دلم تو را می خواهد ، شانه هایت را ! نوازش مهربانت را .....نوشتم
دلم تو رامی خواهد ...
نوشتم : از نامهربانی آدمها خسته ام بانو ، خسته ، و از دست دلتنگی هایم کلافه ام ، کلافه .
نوشت : نامهربانی آدمها را به باد بسپار ، دلتنگ جدائی هم نباش .....جدائی با ما ع ج ی ن شده.
نوشتم : می ترسم ، می ترسم آزارش دهم ، می ترسم نتوانم آنی باشم که او می خواهد .
از دیوانگی هایم به ستوه آمده ام .
نوشت : برای داشتن چیزی که تا حالا نداشتی ، باید کسی باشی که تا حالا نبودی.
ارسال شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 0:30 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


