
آهای تو که این همه دوری از من
این روزا در حال عبوری از من
آهای تو که فکر می کنی سوزوندی
دار و ندارم و با دوری از من
طاقت نداری ببینی میدونم این همه طاقت و صبوری از من
ستاره هات میگن پشیمون شدی میخای بگی که غرق نوری ازمن
فکر نکنم بشه با صدتا دریا این همه نفرت و بشوری از من
نمیدونم میخای با قلب سنگی دل ببری بازم چه جوری از من
آرشــيو وبلاگ
صفحه خانگي
ذخیره صفحه
چاپ صفحه ₪-------------------₪
ارتباط با مدير از طريق ياهو مسنجر
پست الكترونيك مدیر
حمیده
₪-------------------₪
آرشيو ماهانه
دی 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آرشیو کامل مطالب
دوستان
₪-------------------₪
لينكدوني
دنیای من (دنیای خاکستری)
آرشیو لینکدونی
افراد آنلاين:
تعداد بازديدهای کل:
BLOGFA
امروز تموم گذشته ام رو ورق زدم
پر از لحظه های پرالتهاب
بی قراری ، دلتنگی ، افسردگی ، خاموشی ،
سکوت ، اشک ، سوختن ، گذشتن ، رفتن ....
هیچی پیدا نکردم، هیچی...!
دلم به درد می یاد وقتی سرنوشتمو نظاره می کنم
کاش می شد سرنوشت رو با اون روزهای شیرین عجین کرد.
نفرین به این سرنوشت وقتی با درد و تنهایی همراه .
من از قصه زندگی ام نمی ترسم،
ارسال شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:51 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
ارسال شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:8 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
دل تنها چیه چشم انتظاری
باز یه لحظه .یدم آروم نداری
مثل زمستون تو حسرت بهاری
باز عشقت خیمه زد رو خونم
باز یادت آتیش زد به آشیونم
باز بی تو باید تنها بمونم
بیا سکوت لبهام
هنوز هرمت خونس
پرنده دل من
هنوز بی آشیونس
بیا پر از امید
هنوز این دل خسته
هنوز به پای چشمات
پای عشقت نشسته
توی آسمون دنیا هرکسی ستار داره چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره واسه من . واسه من تنهایی درده درد هیچ کس و نداشتند هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کشتن . دیگه باور کردم این رو که باید تنها بمونم . تا دم لحظه ی مردن شعر تنهایی بخونم
ارسال شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:1 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
نمی دانم جنون من برایت مفهوم دارد یا نه هر چند بعید می دانم مفاهیم من با تو یکی باشد من من با تو توفیق دارد
جنون من با سوزاندن شروع شد و با خاکستر به پایان رسید نمی دانم تا به حا ل توهم را تجربه کرده ای یا نه ولی در توهم من فقط اتش بود
من خاطراتم را هم سوزاندم با تمام خاطره افرین ها ولی نمی خواستم اینجا را هم ... دست خودم نبود
خاطرات اینجا را دوست داشتم اگر نشانی ازشان داری خبرم کن!
همیشه فکر می کردم خودم می توانم ولی اوضا ع بدتر از ان بود که ... از قرص های اعصاب متنفرم ولی گاهی چاره ای جز پناه به دیوانه ای چون روان پزشک نمی ماند چه فقط اوست که تو را می فهمد چون خودمانیم ولی دیوانه شدی
از سال نو برایت بگویم نمی دانم اخرین پستم را خواندی یا نه خیلی جالب بود حیف که ندارمش در ان هم از نو برایت گفتم حیف که ندارم
می خواستم از نو بگویم از سال نو!!
ولی من که حرفی ندارم. دوست دارم چرت حرف زدن را، بیشتر به دل می نشیند اصلا چرا باید به دل بنشیند شاید چون فقط دل مهم است، یاد معلم راهنماییمان افتادم که می گفت منشا همه گناهان دل و ما تحت ان است اگر بتوانید چهل روز گناه نکنید( از هیچ نوعی) جزء بندگان خاص می شوید و چه اسان بود برایمان تصمیم برای گناه نکردن و .این چرندیات را که می گویم نه اینکه فکر کنی به یاد اخرتم افتادم! خیر عزیز دل برادر ! به یاد خودم افتادم.
ارسال شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:50 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
به خودم تلقین می کنم که خوابم می اید اما نه واقعا حس خواب نیست ، حس هیچ چیز نیست به هر چیز و هر کس فکر می کنم اغوش بازی برای غصه دارد باز هم بی اختیار سراغ مو هایم می روم، تنها کار لذت بخش در مواقع بی حوصلگی ،چند شاخه ای از انها جدا می کنم و و به نوکشان نگاه می کنم همه شان دو شاخه شده اند یکی یکی دوشا خه ها را می گیرم و تا ته یک طرف را می کشم تا بالاخره کوتاه بیاید و پاره شود، اما دیگر حتی این کار هم برایم مفرح نیست چون صدایی را می شنوم که دیگر نیست و خاطره شده همان که می گفت :"دختر نکن کچل می شی اخر"،اما انگار این صدا لای موهایم مانده روی مغزم وول می خورد زجرم می دهد، از خاطره ها متنفرم از دست رفته اند اما باز هم بی اختیار سراغشان می رم و به ربط دادن اتفاقات به هم ، و اینکه بفهمم فن بعدی زندگی چیست و باز چه بلایی سرم می اورد، گهگاه هوس می کنم بی خیال همه چیز شوم و تک و تنها بروم خانه قدیمی مادر بزرگم زندگی کنم کسی را نبینم چیزی را نشنوم کسی مرا نبیند گاهی دوست دارم نباشم، یا باشم با کسی نباشم ،حتی با خودم .خیلی به این کار فکر کرده ام اما می ترسم به محض ورود حس کنم بار دیگر وارد شده ام حس کنم باز هم زندگی مرا شکست داده ان هم نه در کارهای معمولی و روز مره، در این حرکت غیر عادی ان وقت است که دیگر باورم می شود من هیچ کاره ام ان وقت است که دیگر دست و پا نمی زنم در سر دو راهی ها فکر نمی کنم چون می دانم هیچ چیز دست من نیست مگر همان دو راهی موهایم... .
ارسال شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:47 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
وقتی تو او می شوی من هم تنها می شوم گوشه اتاق می نشینم و زانوهایم را بغل می کنم، باز هم سراغ من می ایند ، همه شان منتظرند تو بروی و مرا تنها گیر بیاورند ان وقت دورم جمع می شوند ومنتظرند تا من با یکیشان بروم، نمی خواهم اما می روم هیچ وقت نتوانستم نروم دستم را می گیرد و می رویم اما نه! اینجا تکراری است چند وقتی است که مدام مرا اینجا می اورد می خواهم دستم را از دستش جدا کنم اما نمی توانم کمی تلاش می کنم اما او خیلی قوی تر است باز هم تسلیم می شود و به خودم لعنت می فرستم و می گویم دیگر تو را انتخاب نمی کنم، اما نمی دانم که انتخاب نیست و اجبار است! کمی که می رویم تو را می بینم ، با خوشحالی صدایت می زنم، اما نمی شنوی دست اورا می کشم و سمت تو می ایم اصلا مرا نمی بینی جلو تر می ایم کنارت می نشینم می خواهم دستت را بگیرم اما همان موقع از روی صندلی بلند می شوی سیگارت را خاموش می کنی و می روی، به او نگاهی می کنم با تمسخر نگاهم می کند ، دنبالت می کنم صدایت می زنم چند بار اما توجهی نمی کنی ، سوار ماشین می شوی و می روی من هم دنبال تو ، کمی جلوتر ناگهان خودم را می بینم کنار جاده، اما پشت به جاده، دیگر دنبال تو نمی روم سمت خودم می روم می خواهم حرف بزنم بگویم که تو رفتی اما خوب که نگاه می کنم می بینم دارم گریه می کنم دیگر چیزی نمی گویم، چند لحظه بعد دستی را دور کمرم حس می کنم دست خودم بود، من ماندم و خودم!
ارسال شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:46 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
