
آهای تو که این همه دوری از من
این روزا در حال عبوری از من
آهای تو که فکر می کنی سوزوندی
دار و ندارم و با دوری از من
طاقت نداری ببینی میدونم این همه طاقت و صبوری از من
ستاره هات میگن پشیمون شدی میخای بگی که غرق نوری ازمن
فکر نکنم بشه با صدتا دریا این همه نفرت و بشوری از من
نمیدونم میخای با قلب سنگی دل ببری بازم چه جوری از من
آرشــيو وبلاگ
صفحه خانگي
ذخیره صفحه
چاپ صفحه ₪-------------------₪
ارتباط با مدير از طريق ياهو مسنجر
پست الكترونيك مدیر
حمیده
₪-------------------₪
آرشيو ماهانه
دی 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آرشیو کامل مطالب
دوستان
₪-------------------₪
لينكدوني
دنیای من (دنیای خاکستری)
آرشیو لینکدونی
افراد آنلاين:
تعداد بازديدهای کل:
BLOGFA

دوست ندارم که فکر کنی دوستت دارم ...دوست دارم که باور کنی دوستت دارم...
نمی خوام بگم که قد یه دنیا دوست دارم...چون دنیا خیلی کوچیکه...میدونم که...دنیا یه روز تموم میشه...
نمی خوام بگم که مثل گلی...چون گل هم یه روز پژمرده میشه...
نمی خوام بگم که سیاهی چشمات مثل شبای پر ستاره اس...چون روز میاد و شب هم بالاخره یه روز تموم میشه...
نمی خوام بگم که مثل آب پاک و زلالی...چون آب که همیشه پاک نمیمونه...
نمی خوام بگم که دوستت دارم...چون من که اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقم...
عاشق تو بودن برام خیلی کمه ...
من دیوونتم ... خیلی...
ارسال شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 18:37 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
برگرد... نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا، تاکی، برای چه، ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام
ارسال شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 17:46 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

دوري را دوست دارم هر چند که دلتنگ و غريب ميشوم اما وقتي دوباره با يک بغل مهرباني در ميگشايي و صدايم ميکني، دلم مثل يک کهکشان وسيع ميشود.
شب را بخاطر تو دوست دارم که تا تولد سپيده صبح، دلواپس نيامدنت باشم. کسي که عاشق باشد ميداند که تمام طعم عشق به دلشورههاي شبانه است. دوست دارم هميشه شبها تو را کم داشته باشم، تا وقتي چشم بر روي هم ميگذارم خوابت را ببينم و چشم که باز ميکنم در صبحي دوباره تو را به نظاره بنشينم.
سفر را بخاطر حس قشنگ خاطره دوست دارم. وقتي نيستي و لحظههايم از وجود مهربان تو خاليست کنار قاب عکست، با خاطراتت زندگي ميکنم. اين انتظار بازگشت، تمام لذت زندگي من است.
سفر را بخاطر بازگشت دوباره تو دوست دارم. شب را بخاطر صبح با تو بودن و دوري را بخاطر آغاز دوباره مهرباني.
اينطور است که همه چيز - حتي تلخيها- هم بخاطر تو قشنگ و دوست داشتني است.
ارسال شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 17:40 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
آتيش زدي به جونم, دلم رو بد سوزندي, اما تو از اينجا رفتي, چرا پيشم نموندي? چرا نموندي?
منو تنها نذار, تنها نذار, دل خيلي خستست, با من بازي نكن بازي نكن, من کلي خستم
يه روز ميگي بيرون, از در درونم, يه روز ميگي بمون با تو مي مونم, ديگه خسته شدم, دل دل نميخوام تو رو تا آخر اين قصه ميخوام
دلم مي خواد که دستاتو بگيرم, هرچي مي خواي بگو... برات ميميرم
منو تنها نذار, تنها نذار, دل خيلي خستست, با من بازي نكن بازي نكن, من کلي خستم
دارم آتيش ميگيرم, ديگه قصه تمومه, نخواستن اما رفتن تو اين بازي کدومه?
آتيش زدي به جونم, دلم رو بد سوزندي, اما تو از اينجا رفتي, چرا پيشم نموندي? چرا نموندي?
منو تنها نذار, تنها نذار, دل خيلي خستست, با من بازي نكن بازي نكن, من کلي خستم
ارسال شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 17:8 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
ساعت بازم بهم میگه
۳ ثانیه رفته دیگه... خبر داری چه زود گذشت؟ مونده فقط ۷ تای دیگه.... هی با خودم گفتم میاد.... امیدتو ندی به باد داد میزدم... پس کی میاد؟؟؟ کسی جوابمو نداد....... آی ای خدا تا به سحر واسش ببر تو این خبر بگو که من تا اخرین... خیره بودن چشام به در .... سرت سلامت نازنین... از من یه لحظه باقیه...... قسمت نشد ببینمت شاید که..... لایق نبودم..... خداحافظ........
ارسال شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 16:56 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
بارها وبارها نوشتم
اما اینبار مینویسم برای تو برای لبخند تو
برایت مینویسم ، که بخوانی تابدانی :در زندگیم فقط تورا دارم
که بخوانی تا بدانی
تنها چیزی که سرکشی ام را آرامش می بخشد
فقط تویی
که بخوانی تا بدانی
برایم همچون آب برای گل
برایت مینویسم ، که بخوانی تابدانی
من هرگز کسی را که با سختی دیگران در کنارش به آرامش رسیده ام آسان ازدست نخواهم داد
تورا به دل بهاریت قسم
بمان و فصل ها را به هم نریز
ارسال شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 16:46 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
ارسال شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 2:57 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 2:6 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
سلام
بعد از چند وقت نبودن دوباره اومدم
نبودنم هم دلیل داشت
دلیلی که خوب نبود
نمیخواستم دیگه روی زندگی رو ببینم
واسه همین به خیال خودم تمومش کردم
یک تیغ بهم کمک کرد تا بتونم سعی کنم تا دنیا رو از وجود خودم پاک کنم
ولی برای سومین بار سعی کردم و بی نتیجه موند
نمیدونم حالا باید چکار کنم
فکر کنم دیگه نمیتونم حمیدم و ببینم
دیگه نمیتونم باهاش حرف بزنم
دیگه حق ندارم بهش فکر کنم
تصمیم گرفتم که بسوزم و بسازم
دیگه به هیچ مردی نمیگم دوست دارم
چون کسی که دوستش داشتم و هنوزم دارم منو نمیخواد
به نظرش من یک دروغ گو هستم
امیدوارم که زمان همه چیز و به همه ثابت کنه
اگه زنده موندم و بهش رسیدم که چه بهتر
و اگه نرسیدم که فدای خودش شدم
دیگه نمیتونم بنویسم
سرم داره گیج میره
میرم یک کم استراحت کنم
احتمالاْ حمید هم خبردار نمیشه که حمیده زندس
خبردار نشه بهتره
البته من که زنده و مردم فرقی نداره
پس ............
فعلاْ خدا نگهدار
ارسال شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 17:24 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

چون می دانم نوشته هایم را هیچ گاه نمی خوانی
حرف نمی زنم
چون می دانم حرفهایم را نمی شنوی
گریه نمی کنم
چون اشکهای من برای تو بی فایده است
فقط میخندم
چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام

حميد

ارسال شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 20:47 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 20:44 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
>> من میگم : "سلام". چه کلمه ی آشنایی ! خیلی ساده اما پیچیده !
>> تو میگی : چرا ؟
>> من میگم : سادست چون فقط 4 تا حرف داره. اما پیچیدست چون همه چیز با این کلمه ساده شروع میشه. که خیلی وقت ها بیشتر از 4 تا حرف داره. چند روز چند هفته بعضی وقت ها هم چند سال. کی میدونه شایدم یه عمر!
شانس با کساییه که سلام براشون فقط 4 حرف یا یه عمر حرف داره. بقیه جز تباهی چیزی ندارن.
>> تو میگی : این حرفا یعنی چی؟ اصلا تو کی هستی؟ چرا این حرفا رو به من میگی؟
>> من میگم : اینکه این حرفا رو چرا به تو میگم بمونه واسه بعد. اما من کی هستم:
منم مثل خیلی ها یه آدم زنده ام.
منم مثل خیلی ها نفس میکشم.
منم مثل خیلی ها کارای خوب و بد انجام میدم.
منم مثل خیلی ها میخندم و گریه میکنم.
مثل خیلی ها از چیزایی بدم میاد .
مثل خیلی ها عاشق چیزایی میشم.
قصه من درست از همین جا شروع میشه.
آره!
از اینجا که خیلی چیزا و خیلی آدما رو دوست دارم. مثل خیلی ها !
مثل خیلی ها بهم گفتن عشق بازی نکن به نفعت نیست.
منم مثل خیلی ها میگفتم : اینا همش حرفه
میگفتم : آدم مگه چند بار جوونه؟!
میگفتم : یه بار جایی نمیره
منم مثل خیلی ها میگفتم : یکی تا آخرش !
میگفتم : این یکی با بقیه فرق داره آخه ! بابا تو که ندیدیش ! مثل خودمه !
اگه با من باشه دیگه هیچ چیز نمیخوام.
مثل خیلی ها رفتم جلو گفتم : "سلام".
اولش 4 تا حرف بیشتر نداشت. ولی بعدش شد یه دنیا.
درست فکر میکردم همونی بود که میخواستم. درست مثل خودم. وقتی میخندید انگار همه دنیا مال من می شد. خیلی ها بهم حسودیشون می شد. به من. به عشقم !
مدتی که گذشت یه ذره سردش شد. هر دفعه بیشتر از قبل.
زمستونش تموم نمی شد.
خیلی سعی کردم گرمش کنم اما بازم می لرزید.
یه بار دستامو گرفت! داشت سردم می شد. نتونستم ! منم باهاش لرزیدم.
دیگه نمی خواست! نمی خواست مال من باشه.
نمی خواست جواب سوال هام باشه!
خیلی ساده
خیلی ساده تموم شد.
آخر قصه منم مثل خیلی ها فهمیدم که مثل خیلی های دیگه چقدر تنهام.
تنها
>> من میگم : لعنت به عشق دروغی!
ارسال شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 20:43 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
غرورم محکوم شد به خونسرد بودن
احساسم محکوم شد به کم حرف بودن
چشمانم محکوم شد به مهربان بودن
دستهایم محکوم شد به سرد بودن
پاهایم محکوم شد به تنها رفتن
آرزوهایم محکوم شد به محال بودن
وجودم محکوم شد به تنها بودن
عشقم محکوم شد به محبوس بودن
و اما امروز تو عشق من محکوم میشوی به خاطر اسیر بودن
و من باز هم مثل همیشه خودم رو محکوم میکنم به عاشق بودن
ارسال شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 20:37 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 20:30 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 20:23 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
به احترام اونی که رفت... اونی که به خاطر تو ، رفت... اونی
که رفت تا رفتنش ، ترجمه ديگه ای از بودنش باشه ... اونی که رفت تا يادت باشه اين دفعه هم اين تويی که بايد بمونی... اونی که گفت "فقط منو ببخش" و رفت و تو بهتر از هر کسی می دونستی که اين تويی که اون بايد تو رو ببخشه... واسه نبودنهات، واسه اينکه تمومش نکردی ، واسه اينکه موبايلت ، هر وقت تو رو می خواست ، شارژ نداشت، واسه اينکه هر وقت می خواستت ، نبودی ، واسه اينکه دلشوره رو به همه دوست داشتن هاش ، تزريق کردی، واسه اينکه اشکش رو ديدی ، واسه اينکه می فهميدت، واسه اينکه "عرضه" نداشتی ، واسه اينکه لجبازی کردی ، واسه اينکه واست نوشت که نمی تونه فراموشت کنه،واسه اين که هر روز با يکی ميديدت، واسه اينکه وقتی داد زدی و عينکش رو پرت کردی رو داشبورد ماشينت ، فقط نگاهت کرد ، واسه اينکه با نبودن های تو موند، واسه اينکه بود...
حالا هم يادت نره ، اون رفت که تو زندگی کنی. ادای زنده ها رو در بياری. پس بلند شو و به نمايش مضحک زندگيت ادامه بده...
يادت نره که بعضی وقتا ، رفتن ، ناب ترين شکل دوست داشتنه... بعضی وقتا رفتن ، خود موندنه... بايد خرد نشی از رفتنی که اين شکليه... بايد له نشی... بايد خيسی چشمهات رو پنهون کنی به حرمت چشمهای خيسی که ديدی...بايد نذاری فکرايی که روزی هزار بار تو رو می کشه و زنده می کنه ، کار رو تموم کنن...
ارسال شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 20:15 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
خیلی سخته که همه چیزت روبه خاطر یه نفرازدست بدی اما
اون بگه : دیگه فراموش کن...
خیلی سخته که دوسش داشته باشی اما نتونی باهاش بمونی...
خیلی سخته که یه عمر با خیال یه نفرزندگی کنی
اما وقتی فهمیدعاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه...
چند روز پیش داشتم فکر میکردم عجب دنیای شیر تو شیریه...یه روز دلت واسه یکی پرپر میزنه از فکرش شب و روزتو نمی فهمی...از حس عشقی که بهش پیدا کردی خفه میشی به خاطرش به هزار بدبختی تن میدی...زندگیتو فقط در اون خلاصه می کنی
یه روز که از دستش میدی اول بهت زده میشی...بعد زار میزنی..گریه می کنی
عین خلها به در و دیوار میزنی..بعد عصبانی میشی..واسش خط و نشون میکشی
هر کاری می کنی که این رابطه خراب نشه...اما نمیشه
و تو می مونی و خودت و تنهاییت
و یه دل زخم خورده و یه روح آسیب دیده...با کلی خاطره و درد.
اما وقتی یاد گذشته ها می افتی فقط یه آه میکشی و ممکنه چند تا قطره اشکم بریزی
اما به مرور زمان دیگه دفتر قدیمیه رو میبندی...و میذاریش تو صندوقچه خاطراتت
حتی اگه بر حسب تصادفم ببینیش یا باهاش برخورد کنی...دیگه هیچی آزارت نمیده دیگه ضربان قلبت تند نمیشه...دیگه دستات نمیلزره
الان فقط یه حس داری...به خودت می خندی که عجب احمقی بودم که وقتی رفت اونطوری دیوونه شدم
امامیدونی رفیق؟؟...این رسم زندگیه....یه رسم زشت و سنگدل...

ارسال شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 20:12 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
ارسال شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 20:11 نویسنده : [ حمیده ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
